تبليغاتX
پشت دیوار دلم ...

پشت دیوار دلم ...

دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد اشکارا

در جستجوی یک نام جدید


نامم را باید میگذاشتند لبخند ....چشم هایم را باید چشمه زندگی میخوانند و لبخند مرا میان گلزار جستجو میکردند...رویایم میباید در میان ابر ها پرواز میکرد ...پاهایم بر بارگاه یاس های سپید بوسه مینهاد  و تن درخشان مرا حریری نرم ونازک میپوشاند و می باید در میان پریشانی موهایم ستاره ها شنا میکردند و صدای آواز مرا باید مرغان آسمانی به گوش شهزاده ی شراب و طعم گس یک بوسه میرساند ...

افسوس نامم محکوم است ...چشمم های نامحرم است چشمه جوشان اشک هایم خشک ...رویا هایم تنها در بیرون چهار دیواری زندان میگذرد وبس ...پاهایم بوسه گاه شلاق با ان طنین هرزه رقص بدن شلاق  و تن سیاه و کبود و جسم خسته ام را تنها بدن یک تجاوز گز میپوشاند و دیگر مویی ندارم که پریشان شود و لی صدای اوازم به سبزی آزادی ست و به بلندی مظلومیت نسل ۲۲ خرداد ۸۸....

   

دستان قدرتمند یک مرد


دستان قدرتمند یک مرد میتواند دستان یک مرد عاشق باشد که با قدرت گلی میچند برای یک زن دستان قدرتمند یک مرد میتواند دستان یک پدر مهربان باشد که دست نوازشی میکشد بر سر کودک دستان قدرتمند یک مرد میتواند دستان یک معلم فداکار باشد که گچ را عاشقانه بر تخته می ساید دستان قدرتمد یک مرد میتواند دستان یک کشاورز ساده ی روستایی باشد که گندم را چون بذر طلا میپاشد دستان قدرتمند یک مرد میتواند مشت های گره کرده ی یک آزادی خواه باشد که صادقانه صادقانه صادقانه به آزادی میاندیشد ...افسوس که هیچ گاه این دستان قدرتمند مرد نیک نبود همیشه میزد تن نحیف یک زن را ....همیشه میکوفت در یک میخانه را ...همیشه در دستان قدرتمند مردان ایران سیگاری است که دود میشود  همیشه دست قدرتمند پدر بر ران های یک زن هرزه است ...و نگاه یک زن یک دختر یک کودک یک مضلوم به دستان قدرتمند یک مرد که در انتهایش گل زرد نامیدی میروید خشک میشود... 
   
روزی که متولد شدم عنوانی مرا دادند که زن بودن بود ...زن بود و ظرافتش زن بود و زیبایی هایش ...زن بود بود احساس لبریزش ....اه کاش تنها همین بود اما به دنبال ظرافتش مظلومیتش امد به دنبال زیبایی هایش نگاه هرزه مردان شهر امد ...به دنبال احساس اش بازیچه شدنش امد...من بودم و نام زنانه ای که روزی مردی عاشقانه نامش را تکرار میکرد...چشمان زیبایم نور افشانی کرد و نگذاشت ادم ها ادم بودنم را حس کنم...صاحب داشتم .صاحبانی که میگفتند مرا دوست دارند مثل یک شی گرانبها مانند یک گوهراز من مواظبت میکردند...کاش مرد بودم و دستان کج وموج داشتم کاش مرد بودم بیقواره بودم کاش انقدر زشت بودم که نگاه هیچ کس به چشمانم دوخته نمی شد کاش مرد بودم و با حس و هوس داشتن یک گل غریبه ...انوقت حتما ازاد بودم ...حتما میتوانستم به دنیا بگویم قبل زن بودن قبل از دختر بودن قبل از مادر بودن قبل از همسر بودن من انسان هستم...کاش وقتی متولد شدم صاحبی نداشتم به جایش دوست داشتم دو دوست خوب...کاش به جای اینکه عشقش بودم هم نفس اش بودم ...منم و یک دنیا اسارت ... اسارتی که پایانی ندارد ...زن بودن مانند این است یک تکه شکلات ناب را برای همیشه در جعبه نگه داری بی انکه لحظه از طعم شیرین خنده هایش لذت ببری ...بی انکه از تلخی گریه هایش گریه کنی  و روزی ان شکلات تاریخ مصرف اش گذشته است و حتی یک نفر هم او را نبوسیده...من زنم و هیچ کس نمیداند انسانم من به خدا برای زن بودنم شکایت خواهم برد چون راه چاره ازادی من مرگ است....

   

ازادی برای دوباره اسیر شدن


صد سالی میشود شهر شلوغمان در تمنای ازادی شده برای یک لحظه است ...سی سال میشود مردم شهر قلب هایشان در میان گل وجودشان پنهان کرده اند و چشمانشان را بروی ذبح ازادی بسته اند...هر از گاهی شوری به جانشان می افتد و اتش ازادی خواهی سان را با اب هراس خاموش میکنند و با یک فوت یک معلول شمع انسانیت شان خاموش میشود....چه قصه دردناکی ست...و دردناک تر از ان اینکه مردم شهر ما هرگز نفهمیدن ازادی چیست و عدالت چه رنگی دارد...روز ها و شب هایشان در افراط و تفریط روز مرگی ها میگذرد ...گاهی انچنان یک پارچه اند که برادری پیششان کم میاورد و فردا دشمن خونین که گویا از ازل اینگونه بوده اند...و بیچاره من که در جستجو یک نام دیوانه شده ام ...برای یافتن یک مفهوم ویرانه شده ام ...بیچاره مادرم ایران که سبزی هایش زیر افتاب تابناک اسلام میسوزد ارام ارام  ...و مردمی که مفهوم زیبای عشق را در میان دود ها و دزدی ها و عریانی و عرق می یابند و گم خواهند شد در گناه ارام ارام...
   

یه روز سرد پاییز


یه روز سرد پاییز بود که دیدمت ...

یه روز داغ تابستونی بود که جدا شدم ازت...

یه روز بهاری بود که بوسیدمت...

یه روز سرد زمستونی بود که عاشقت شدم...

یه روز نه صد روز گریه کردم از جدایی هامون ...

یه بار نه هزار بار از خدا خواستمت ...

هزار بار که نه یه بارم نداشتمت...

تا اخرش رفتم یه جایی که یه روز نه صد روز با تو که نه با قلبت فاصله داشت...

امدی دنبالم واسه عشق که نه واسه هوس ...

در اغوشت گرفتم نه با تندی از خودم روندمت....

کاش ان یه روز سرد پاییز نمیدیدمت که نه ...عشق ات انقدر شیرین است که ان یک بار نه صد بار دیگر هم بازگردم به ان روز عاشق ات خواهم شد...

 

   

یادگاری هایت چرا دیشب بخوابم امدند...


خواب دیدم لب های سرخی روی گونه هایم شناور است که بوی نفرت میدهد.خواب دیدم چشمان سیاهی بر تن عریانم خیره است که با من حرف میزند و مرا هرزه میخواند.خواب دیدم دستی به سویم دراز است که قصد کشتن مرا دارد.خواب دیدمگلی من میدهی یک رز سیاه وقتی بویش میکنم حس ترسناک گنه کاری در تمام تنم میپچد .خواب دیدم از من نفرت داری و من در تب عشق ات میسوزم.خواب دیدم که بی وفایی کرده ام خیانت کاری کرده ام و مرا محکوم میکنند زندان می برند و من هنوز مست طعم گس لب هایت هستم بی دفاع و بی حفاظ ...عریان و بی ریا و ساکت ...ساکت مثل روزی تو اواز می خواندی از سرزمین پیامبران مفلوک و گرسنه...ذهن من به خاموشی خورشید میاندیشد و در دستانم ماه جان میداد و کسی نفهمید که چگونه تن به دستان گناه سپردم ...دوست مرا ببخش که اینگونه پاکی ام را برای از یاد بردنت خواهم فروخت و به همین اسانی سر بر شانه طناب دار خواهم سپرد

   

عشقم را پس خواهم گرفت


حرف هایمان تمام شد ...نگاهمان دیگر بی معنا شد ...حرف دوستت دارم انتهای گلویمان خشکید...دیگر دست هایت را دوست ندارم...دیگر بوسه هایت را ...عشق ات را...نگاهت را ...حرف هایت را دوست ندارم ...دیگر میخواهم برم ...اینجا پیش تو هوا خیلی سرد است و من خسته...رفتم ...دل تنگی تو حتی یک لحظه ام به سراغم نیامده با اینکه خیلی تنهام ...اما هنوز هم سردم است ...این قلب من است که یخ کرده نه دستان تو نه هوای تو ...تو هنوز گرمی مثل روز اولی که بوسیدمت...اما من یخ کرده ام ...سرنوشت این را خواسته...خدا نگهدار عشق من...

   

نفرتی که هرگز حس اش نکرده ای...


سالهاست با ارزویی خوی گرفته ام که تا امروز حتی یک قدم هم برایش برنداشته ام ...سالهاست کسی را از دست داده ام که یک لحظه هم برایش نگریسته ام...سالهاست بغضی گلویم را فشرده که حتی یک بار نترکیده...شده یک انسان مرده ...یک حس خاموش ...یک چشم بی اشک...تنها میدانم نفرتی از تو دارم که هرگز حس اش نکرده ای......
   

روز های روشن خداحافظ


روز های روشن  روزهای شادی یک کودک معصوم خداحافظ روزهای غفلت کودکانه و زندگی شاعرانه و پر فرشته و اسطوره خداحافظ حالا بزرگ شده ایم دیگر دنیای ما شده است سکوت در برابر دروغ های بیست و چهار میلیونی حالا وقت ان رسیده برادر کشی کنیم نه اینکه دوست بداریم وقت ان شده است بازیچه شویم بجای اینکه بازی کنیم...ما بزرگ شدیم با کلی خاطره زیبا از کشور زیبا از کوه های بلند البرز سر سبزی کوهایش ابی خلیج فارس و حالا همه خاطرات زیبا را فراموش کرده ایم فراموش کرده ایم که روزگاری دوستانه و مهربان با هم بازی می کردیم دختر بودیم یا پسر فقیر بودیم یا غنی مسلمان بودیم یا مسیحی موافق بودیم یا مخالف ....هم وطن بگذار قلبت دوباره صاف شود بگذار همه ادم ها در جلوی چشمت با شرافت باشند و مرا به خاطر عقایدم نکش...من می خواهم زنده بمانم ...

   

آزادی میخواهیم آزادی....


نه سبز نه سید نه دیکتاتور ما یک انسان ازاده میخواهیم بجوش ای چشمه ی ازادی بخوان نغمه ی ازادی را ...بگذار یادمان نرود که انسانیم ... دوستان ما را آزاد کنید انها تنها رای شان را پس میخواهند... بگذارید حرف بزنیم ...نزنید ...نکشید ...بگذارید که انسان باشیم... ما نا امنی را به امنیت خفقان ترجیح میدهیم...تنها در راه آزادی... ازادی میخواهیم...ازادی... دروغ و پرونده سازی بس است... ریا و دقل بازی بس است .... ما کرامت میخواهیم نه بهشت زورکی... ما اسلام کافران را نمیخواهیم ... ما منجی عالم نمی خواهیم ...فقط بگذارید زندگی زیبا را خودمان با دستان خودمان بسازیم... ما ازادی میخواهیم ازادی....
   

خطاب به یک انسان...


و خداوند از روح خود بر تو دمید ... و خداوند از رگ گردن به تو نزدیک تر است... بی هیچ گله و شکایتی در کنج خانه ام نشسته ام و به بازی های روزگار مینگرم...مدام به خود میگویم نبین نشنو نخوان و سخنی نگو و صدایت بلند نشود...خسته ام ...چون میخواستم ببینم ...بشنوم ...بخوانم و بگویم اما همه ی توانم در این گذشت که نکنم !!! حال باید ببینم بشنوم وبگویم ...دیگر مرا توانی نیست ...ان روز ها که باید بد و خوب را با ذهن تحلیل گر انسانی ام تحلیل میکردم و قضاوت مشغول خواندن تفسیر دو خط ایه قران بودم ...دریغا که خداوندم بی هیچ پرده با من و در وجود من و در روح من سخن میگفت و من باز تفسیر میخواندم ...رساله میخواندم...و حال به من میگویند فکر کن تحلیل کن و قضاوت کن ...دیواری به دور خود کشیدیم به بلندای سانسور...همه جای را تاریک کردیم و گوش هایمان را اوای دروغ ملهدان قدرت طلب سپردیم ...صبح گفتیم دورود شب گفید بدرود...هر جا که رفتند اشوب گران دیوانه رفتیم ...دیوانه وار رفتیم...بیگانه را در اغوش کشیدیم خودی را بیگانه خواندیم ...امروز من این انسان متدین و انقلابی توان تفکیک خوب و بد ندارم ...من امروز نمیتوانم حتی به تنهایی بی هیچ مرجعی فکر کنم ...چرا که از کودکی اموخته ام تقلید کنم...حتی اگر به ضررم باشد... ای انسان تو دین مداری داری طی کردی اومانیسم و انسان مداری را طی کردی و امروز به عقل مداری رسیدی و من در انتها راهم در میان جهل وتاریکی...تو امروز دلت به حال هم نوع ات میسوزد من انها را به پول میفروشم من خون ادمها را میخورم روح شان میجوم و این همان چیزی ست که در مدرسه اموخته ام ... من امروز هوادار ادم های بی حیا و بی ابرو هستم و برای رسیدن که به قدرت به هر وسیله ای اتکا میکنم ولو ناموس مردم و خودم ...و شرف را زیر سوال خواهند برد ...و جالب اینکه همیشه هوادار هایشان از بقیه بیشتر است!!!!
   
مردی پشت فرمان نشسته است که من او را می پرستم من او را میشناسم ...مردی با یک دنیا سادگی مردی با یک دنیا اراده مردی با یک دنیا خوش قلبی واقعی و بی چون و چرا ....مردی که کاستی هایش را در کار زیاد و رفاه می پوشاند اما خوش قلبی او هیچ گاه گناه کار جلوه اش نمیدهد...گاهی از یک پدر هم برایم عزیز تری و همیشه جوانی مرا با مهربانی هایت پاسخ میدهی...هرگز نتوانستم از تو متنفر باشم مرد همیشه تنهای من ...زیبایی ظاهری ات چیزی کم از زیبایی های درونی ات ندارد و تو را دو چندان پاک تر و استوار تر میکند ...غم تو بیچارگی مردمی است که خودشان هم نمیدانند بیچاره اند و تو همیشه دستشان را گرفته ....به خواهم بالید که تو درسختی و نامردی روزگار هرگز اصل و ریشه خود نیافتادی و سختی ها تو را بالا تر برد و من چقدر کوچکم که با کوچکترین سختی ها خیلی زود کوچک شدم...مرد استوار من دوستت دارم هزار بیشتر از عاشق ها ....

                                                                                                  تقدیم به دایی عزیزم

   

دور دور دور تر از تصور تو ...


در کنار تو خوابیده ام ...در اغوش تو ...لب هایم روی لب های تو ...دستانم در دستان تو ...چشم هایم در چشمان قشنگ تو خیره ...نزدیکم به تو خیلی نزدیک فاصله قلبم با تو به یک قدم هم نمیرسد ....اما...اما دورم از تو ...ارزو هایم دور از تو ...تهی از حضور سبزت...سعادت به خانه ارزو هایم گویی راه ندارد  بی تو ...اما نمیتوانم هرگز تو را ارزو کنم ...مهربانم مرا ببخش ...من ارزوهایم سرد و سنگین است و نمی تواند در هوای پاک تو پرواز کند...امشب دستانت را بیشتر روی بدنم بفشار ...امشب لب هایت مال من باشد ....فردا خواهم رفت....به جایی دور دور دورتر از تصور تو.....

   

اصلاح الگوی مصرف


امسال سال اصلاح الگوی مصرفه بزار برات بگم که منم میخوام الگوی مصرفم رو اصلاح کنم...میخوام نگاهم رو به چشمای هرزه تو ندوزم....میخوام صدام رو واسه صدا کردن تو پروازش ندم...میخوام دیگه عشقم رو نثارت نکنم ....میخوام اسمتو تو کاغذام ننویسم میخوام بهت فقط بگم برو ...دیگه اینجا واسه تو جایی نیست ...اینجا جای مهتاب و اب و یه برگ نعناع ست نه جای تو سم هر گیاه!!!!
   
سلام

سال نو مبارک میدونم دیره اما مبارک دیگه!!!میبینی بهار چقدر زیبا ست میبینی ادما تو بهار یه جور دیگن ؟ هنوزم بد هستن اما بدی شونم لطیفه مثل بهار...

بهاره و من سر مستم از امدنش همه چی قشنگه و دیگه هیچ غصه ای نیست ...غصه مال زمستونه!!! یه مهمون دارم اسمش پنبه ست عکس شو حتما واستون میزارم  تو پست بعدی!!!

 

   
نمیدانم کی بود که این را برایت نوشتم تنها میدانم نامه ایست که مال توست و هرگز بدستت نرسید:همیشه نوشتن کار سختی نیست همیشه گریستن از غم نیست اما وقتی میخواهی برای کسی که دوستش داری و نمیشناسی اش بنویسی نوشتن سخت میشود حرف زدن سخت میشود .ان وقت است که حقیقت جلوی ذهنت رنگ میبازدو محو میشود  و تو در یک سکوت مبهم فرو میروی و تنها صدای چرخ چرخ استخوان های انگشتانت را میشنوی که تو را به نوشتن بغضی که گلویت را میفشارد تشویق میکند اما ذهنت همچنان خالی ست میخواهی ان لحظه را که در خودت شکستی برای او توصیف کنی اما چیزی را نمیبینی جز دود سیگار که از دهانش خارج میشود و با قطرات مرطوب اشک ها ی شمع میامیزد همچنان میخواهی تصور کنی  با خودت میجنگی اما نمیشود  نمیدانم چرا !!! اما لحظه ای میشود که تنها خودکار روی صفحه سر میخورد و همچون رودخانه و پر اب و با هیاهویی سرسام اور پستی و بلندی های خطواره های کاغذ را در مینوردد و شاید بتواند به دریایی حقیقت برسد و شاید هم در مرداب دروغ و تزویر و نیرنگ...اما دروغ و حقیقت تنها در یک نقطه در یک قطره در یک سلول با هم فرق دارند پس اگر برایت دروغ بنویسم چیزی دور از حقیقت نگفته ام ...

                                                                                                 بدرود عشق من.....

   

اروز های محال خداحافظ


خدانگهدار ارزوهای محال...خدا نگهدار هر انچه میخواستم و نرسیدم به انها...خدا نگهدار...چشم انتظاری برای یک ناشناس خدا نگهدار...رویا !!! خدانگهدار...و سلام ...سلام به خودم ...تنها حقیقت زندگی ام ...تنها چیزی که مطمئنم واقعیت دارد...سلام هر انچه که خودم بدست اوردم و بدست خواهم اورد خوب یا بد ...بزرگ یا کوچک ... درست یا غلط ...سلام!!! دنیا به رویا هایم رحم نکرد اما اجازه نخواهم داد در حق روحم ظلم کند  هرگز !!! خواهم ایستاد تا اخرین نفس !!! چرا که من زنده ام به امید من !!  نه یک موجود افسانه ای!!!
   

صدای اقیانوس


اقیانوس ابی و مواج بدون لحظه ای مکث نوایی را در گوشم میخواند مثل یک موسیقی ناب !!!! مثل یک راز بزرگ...مثل نوازش لب های تازه ای که اماده بوسیدن است ومن تمام راز های اقیانوس را میدانم زیرا که خود او برایم گفته ...اما چیزی که مرا تحت تاثیر قرار داد این بود :
در یک روز ابری و دلگیر از همه جا و همه کس بریده بودم به ساحل رفتم به اقیانوس خیره شدم و او نجوا کرد دم را غنیمت بشمار !!!! نامید نشو چرا که دنیا بی انتها است !!! تنها نباش چون زندگی پایانی ندارد!!! و این بود تمام انچه که اقیانوس با موج هایش مینواخت...دنیا انتهایی ندارد...

   

زندان اوین دانشجو میپذیرد!!!!


این روز ها بازار تحصن و اعتراض به اقدامات خشونت بار وسرکوب گرانه علیه دانشجویان حسابی داغ داغ است و عزیزان حراست دانشگاه ها هم این روز ها سرشان حسابی شلوغ است .دیروز از یکی از این عزیزان پرسیدم خسته نمیشوی از این همه جنگیدن گفتند نه!!! بله نباید هم بشوند زور گفتن و زیر اب زدن اینقدر سرگرم کننده است که فکر نکنم جایی برای خستگی باقی بگذارد.بهر حال همه جا نوشته اند دانشجوی با غیرت حمایت حمایت!!! زندان اوین دانشجو میپذیرد!!! وزیر بی کفایت استعفا  استعفا!!!اما بشنوید از حاشیه های تحصن دانشگاه قزوین : تمام دانشجویان تنها تماشا میکردند و تنها چند جوانک فوکولی یا گیسو کمند شعار میدادند و بقیه به دوستانشان میگفتند که چقدر ترسو هستند !!! یکی از خانوم های حراستی مشغول عکس گرفتن از افراد بودند که باز  هم چند گفتمان دوستانه و احترام امیز -خصوصا از جانب خواهر بسیجی عزیز- بین ایشون و چند دانشجو رد و بدل شد و خدا عاقبت ان دانشجو ها را به خیر کند !!! به هر حال بنده از صمیم قلب برای همه دانشجویان عزیزی که در زندان اوین مشغول مکاشفه و مراوده ی اجباری هستند ارزوی توفیق به وصال حق تعالی دارم و از همینجا به ان عزیزان میگویم که این بیرون توی دانشگاه هیچ خبری نیست اسیری ما و شما رو چندان توفیری نیس!!!!
   

گذشته ها گذشته...؟!


گذشته هایمان تلخ است یا شیرین ؟! نمیدانم! گاهی تلخ و گاهی شیرین ! فراموششان کنیم یا نه؟! نمیدانم ...میشود یادم برود که غرورم در نگاه سردی شکست؟ میشود شب های بی سحرم را فراموش کنم...نمیدانم شاید روزی...نمیدانم شاید روزی من هم از یاد ببرم دلبری داشتم زیبا ...شیدایش بودم و مرا تنها گذاشت رفت بی خداحافظی ...چگونه بگویک گذشته ها گذشته وقتی نمیتوانم یک لحظه لبخند شیرینت را فراموش کنم ...وقتی نمیتوانم فراموش کنم اخرین بار که لب هایت را بوسیدم نفهمیدی که اخرین بوسه ی ما بود...باشد گذشته هایمان گذشته ...اما چه تضمینی هست که بی وفایی ادمها دوباره تکرار نشود ...تنهایی هامان دوباره جهنم نشود...اشیانه مان دوباره ویران نشود...فردا خواهد امد بی انکه کسی بداند چه پیش میاید شاید فردای من روشن باشد و شاید تیره تر از دیروز ...لذت زندگی به همین است دیروزی که میدانی چه شده و فردایی که نمیدانی چه میشود اما در عین تفاوت دیروز و فردا هر دو مثل همند در اختیار ما نیستند که چه شد و چه میشود تنها میشود بین چند انتخاب محدود یک انتخاب بهتر کرد اما نمیشود  سرنوشت از پیش تعیین شده را تغییر داد...من امدم بی انکه بخواهم و خواهم رفت باز هم بی انکه بخواهم تنها میتوانم خوب زندگی کنم  و خوب باشم وقتی بمیرم اما در نهایت خواهم مرد خاک خواهم شد مانند تو مثل همه!!!!

 

   

پس از یک روز نامیدی....


نامیدی ها از پس هم میایند و انگار پایانی ندارند ...چشمانم خسته شده است از اشک ریختن از فراق انهایی که رفتند ...امروز پس یک نامیدی طولانی انگار معجزه ای در دلم رخ داد نمیدانم چه شد که کور سویی از امید در وجودم جوانه زد ...چه میشود کرد مگر میشود تا پایان عمر غصه خورد مگر میشود انسان بود همواره یک جور زیست ؟!!! جدایی و رسیدن در کنار هم زیبا ست مگر میشود همواره کنار هم باشیم و قدر همدیگر را بدانیم روزی خواهم رفت این وبلاگ که مدتهاست شاهد همه حرف های دلم بوده تنها میشود ان وقت است که دلش برایم تنگ میشود ...زیبایی یک گل در کنار سادگی خاک زیبا مینماید و فروغ چشمان تو در کنار بی فروغی افتاب زمستان ...دستانم وقتی یخ کرده دستان گرم تو را نیاز دارد...بگذار امید وار باشم که در پس اندوه هایم یک شادی خواهد امد هرچند کوچک اما چقدر شیرین پس از تلخی روزگار...بگذار هنگام نامردی های روزگار ارام باشم و امیدوار ...پس از یک روز نامیدی میخواهم تنها شادی را تجربه کنم نه فقط منتظر امدنش باشم که خودم شادی بسازم مثل یک اش داغ!!!!

 

   
شد خزان گلشن اشنایی ....باز هم اتش به  جان زد جدایی...باز هم رفتی و من تنها شدم ...با تو وفا کردم تا به تنم جان بود عشق و وفا داری باتو چه دارد سود....من میسوختم و تو اه...از دل سنگت اه دلم از غم خونین است...وقت رفتن گفتی یادت کنم به شرطی که مپرسی از احوالم ...لب دوختم و چیزی نگفتم و نخواستم تنها اشک ریختم و سوختم و اب شدم چیزی از اندوهم بر تو نگفتم ...تو رفتی و باز من شدم و دنیای پوشالی رویا ...بد عهدی کردی و در پی سکوتم یادی از من نکردی ...اه از دل تو....گر چه ز محنت خارم کردی با غم و حسرت یارم کردی مهر تو دارم باز ...بکن با من ای یار هر چه توانی ناز..... 

   
قسم به عشقمون قسم همش برات دلواپسم .... قرار نبود اینجوری شه یهو بشی همه کسم ...راستی چی شد چه جوری شد اینجوری عاشقت شدم...شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم...
   

بی شک این تقدیر ما نیست


ما نوشتیم و نوشتیم از همه ی درد هایمان اما دریغا کسی که باید انها را میخواند نیم نگاهی هم بدان نیانداخته است  تنها غریبه ها پشت دیوار دلم سرک کشیدند و وقتی چیزی جز درد و حسرت نیافتند بی انکه اندیشه ای از ذهن شان بگذرد رفتند ...ما گریستیم  وگریستیم و در پی ان چیزی جز اشک های خشک شده بر صورتمان نماند نه دریایی و نه اسمان صاف پس از باران هیچ ...بی شک این تقدیر ما نبوده و نیست که پی در پی ناله و فغان و بعد نگاهی در پی پاسخ بر دیوار خشک میشود ....ما خود کرده ایم ما خود این چنین روزگار تلخ کرده ایم ان هنگام که دلداده شدیم !!!
   

فقط یک شاخه رز کافی ست


فقط یک شاخه گل رز کافی ست برای فریب دادن به بهرین شکل !!! فقط یک لبخند کافی ست برای اشنا شدن های پوچ!!! فقط دست لباس شیک و یک ماشین مدل بالا کافی ست برای محترم بودن!!! فقط چند کلمه خارجی و کمی ادا و اطوار کافی ست برای روشنفکری !!! فقط یک چشم رنگی و کمر باریک کافی ست برای زیبا ست!!! فقط چند قطره اشک کافی ست برای دین دار بودن !!!

فقط کافی ست از همه زندگی ات بگذری برای سنت شکنی!!! فقط کافی ست یک چمدان کوچک برداری برای فراموشی یک عشق !!! فقط یک تیغ کافی ست برای تمام شدن این همه دروغ !!!!

فقط کافی ست....برای فراموش کردن هر انچه اجدادمان از زن های اساطیری نوشتند...همه ی ان شهوتی که در دستان نقاش جاری میشد هنگامی که لبخند معصومانه یک انسان را میکشید...برای اینکه از یادببریم خدایی در کنار ماست نه ان بالا بلکه همین جا کنار ما نزدیکتر اصلا خود ما...کافی ست فراموش کنیم ما خود ماییم!!!!

   
درباره وبلاگ
لینکهای روزانه
دوستان من
نوشته های پیشین
هفته چهارم آبان 1388 هفته اوّل آبان 1388 هفته چهارم شهریور 1388 هفته سوم شهریور 1388 هفته دوم شهریور 1388 هفته اوّل شهریور 1388 هفته اوّل مرداد 1388 هفته چهارم تیر 1388 هفته چهارم خرداد 1388 هفته سوم خرداد 1388 هفته چهارم اردیبهشت 1388 هفته چهارم فروردین 1388 هفته سوم فروردین 1388 هفته چهارم اسفند 1387 هفته سوم اسفند 1387 هفته دوم اسفند 1387 هفته چهارم بهمن 1387 هفته سوم بهمن 1387 هفته دوم بهمن 1387 هفته اوّل بهمن 1387 هفته سوم دی 1387 هفته دوم دی 1387 هفته چهارم آذر 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته دوم آذر 1387 هفته اوّل آذر 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته سوم آبان 1387 هفته دوم آبان 1387 هفته اوّل آبان 1387 هفته چهارم مهر 1387 هفته سوم مهر 1387 هفته دوم مهر 1387 هفته اوّل مهر 1387 هفته سوم شهریور 1387 هفته دوم شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته دوم مرداد 1387 هفته اوّل مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته سوم تیر 1387 هفته اوّل تیر 1387 هفته چهارم خرداد 1387 هفته چهارم اردیبهشت 1387 هفته سوم اردیبهشت 1387 هفته دوم اردیبهشت 1387 هفته چهارم فروردین 1387 هفته سوم فروردین 1387 هفته چهارم اسفند 1386 هفته سوم اسفند 1386 هفته دوم اسفند 1386 هفته اوّل اسفند 1386 هفته چهارم بهمن 1386 هفته سوم بهمن 1386 هفته دوم بهمن 1386 هفته اوّل بهمن 1386 هفته چهارم دی 1386 هفته سوم دی 1386 هفته دوم دی 1386 هفته چهارم آذر 1386 هفته سوم آذر 1386 هفته دوم آذر 1386 هفته اوّل آذر 1386 هفته چهارم آبان 1386 هفته سوم آبان 1386 هفته دوم آبان 1386 هفته اوّل آبان 1386 هفته چهارم مهر 1386 هفته سوم مهر 1386 هفته دوم مهر 1386 هفته اوّل مهر 1386 هفته چهارم شهریور 1386 هفته سوم شهریور 1386 هفته دوم شهریور 1386 آرشیو کامل وبلاگ
سایت پشتیبان
مرجع وبمسترهای فارسی زبان
امکانات
کاربران آنلاین: نفر
بازديدها : بار

جهت کپی URL فید RSS این وبلاگ کلیک کنید
RSS چیست ؟

Powered by BLOGFA.COM

JavaScript Codes بهترین وبلاگ در alierfan84.blogfa.com









JavaScript Codes

Bahar-20

كد پرواز پرندگان

BAHAR 20.COM

خدمات وبلاگ نويسان