تبليغاتX
پشت دیوار دلم ...

پشت دیوار دلم ...

دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد اشکارا

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی ...


کاش می شد به خودم اعتماد کنم به انچه میتوانم حس کنم به این اتشی که مدام زیر خاکستر خاموشش میکنم ...کاش میشد باور کنم که خدا دوستم دارد کاش میشد باور کنم ادمهایی بدتر از انهایی که من خیانت کردند هم وجود دارد ...حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل امد !!! خوشا به حالت ای پادشه خوبان !!! کاش من نیز مانند تو دلی داشتم خونین سری داشتم پر شور و شیدا ... و دلداری همچون دلدار خوش روی تو !!! کاش بین من و دوست رنگ عشق و اعتماد جاری بود کاش هایم کاش کاشتنی بود ...سوت دل همچنان سوزناک است و من سیاه پوش دیروز ها و پنهان از هر چه فردا ...ای پادشه خوبان داد از غم تنهای ...دل بی تو و یار به جان امد ...میدانم که هرگز نمی ایی!!!

   
سفر مرا از تو دور خواهد کرد ...وقتی در هوای مرطوب میان دستان تر موج ها بالا پائین میروم نمیتوانم به این فکر کنم حرف های تو چقدر این روز ها نیش دار و پر کنایه شده اند و هر وقت که میخواهم ببوسمت رویت را بر میگردانی ... وقتی در قایق دراز میکشم و به اسمان ابری خیره میشوم نمیتوانم تصور کنم که دست هایت را دستان دیگران دیده ام ....انجا میان ان همه ارامش تنها عشق روز ها اول اشنایی سالها خاطر خواهی و بوسه های داغ مان یادم میاید کاش همه انهمه زیبایی میان قلب هایمان مانند زیبایی دریا ابدی بود حتی به هنگام طوفان ....

   
یه شب دلم از یه نفر خیلی گرفته بود  گرفتن که چه عرض کنم تا گلو پر بودم دلم  میخواست داد بکشم فحش بدم دلم میخواست یکی رو بکشم ادما بهم زور میگفتن من فقط سرم رو مینداختم پایین میشنیدم دلم میخواست یه چاقو بردارم و همه رو بکشم از همه بدم می یومد یه جورایی هنوزم همین حس رو دارم از این ادما کثیف مگه میشه ادم خوشش بیاد  خلاصه رفتم تو چت روم هر چقدر دلم خواست فحش دادم منم کل کل کردم منم زور گفتم  یه جوری رفتم تو جو که حتی کسی رو که عاشقش بودم چند ساعتی فراموش کردم چه حس خوبی داشتم هر شب همین شد کارم گاهی تا صبح مینشستم کل میانداختم فلسفه می بافتم بحث میکردم  گاهی هم درددل میکردم بدون اینکه مجبر باشم به نصیحت هاشون گوش بدم ...اما از وقتی که چت روم ها رو بستن نمیدونم باید چه جوری حس عصبانیتم رو خالی کنم گاهی وقت ها میشنم ساعت قلیون میکشم سیگار میکشم و خودم توی دود غرق میکنم اما نمیشه بدتر میشم !!!

   
نمیدانم چرا هر وقت تصمیم مهمی میگیرم مدتی گریه میکنم و امشب میخواهم از کسی جدا شوم

اما جدایی خیلی سخت است حتی جدایی از این وبلاگ.....

 

   

دروغ های خوشرنگ


دریا ارام و تیره بود در ان شب ...شن های ساحل داغ داغ .... هوای مرطوب صورتم  را نوازش میکرد ...کنارم بودی  ...هر دو خیره بودیم به بازی دو پسر بچه خوشگل و با نمک...یکی شبیه تو یکی شبیه من ....تو از شیطنت هایشان میخندیدی و من میترسیدم نکند پایشان زخمی شوند ... موجی ارام میامد سمت ساحل و کودکان من جیغ میکشیدن مثل بچه گربه ها از موج فرار میکردند ...ساعتی که گذشت هر دوی انها ارام در اغوشم خوابیدند خوابی پاک و معصوم  بی انکه یادشان باشد قلبی که امروز ارام میتپد روزی پر شور و سرکش بود در تب و تابی میخروشید ...بی انکه بدانند فریاد ازادی را لوله های حلقمان خفه  کردیم ...بی انکه بدانم دلمان خون بود خنده روی لب هامان ...بی انکه بدانند ما سوختیم اب شدیم پیر شدیم تا امروز.... چه دروغ های خوشرنگی هستند و چه حقیقت دست نیافتنی عشق خالصی که سرانجام دارد ...سادگی و ارامش تو عاصی

   

وداع اجباری ...


اجباری میبرنت که اجباری ادمت کنن که مردت کنن اما اونا خبر ندارن تو خودت مردی ...میبرن اجباری صبح زود ورزش کنی اما کاش میشد کاری کنن عشق من واست انگیزه صبح زود میشد ...اجبارت میکنن شبا بیدار باشی مراقب باشی هشیار باشی کاش میشد کاری کنن که تو شب ها بالا سر من و بچه هامون بیدار باشی و هشیار مراقب ما باشی ...اجبار میکنن ساده باشی منظم باشی ...اما مگه عاشق شوریده هم میتونه منظم باشه ؟!!! مگه میشه گل پسرای مامان صبح ساعت ۱۱ بدون شیر کاکائو از خونه بیرون برن؟!! مگه میشه خیابون گردای همیشگی توی چند قدم رژه دلشون سیر بشه ...کاش که میشد همه اجباری ها میشد ریشه و بن و اتوماتیک ...حالا که میروی اجباری خدا به همراهت عشق من ...حالا که میروی اجباری امیدوارم ادم نشی همون عاشق شوریده من باشی ...حالا که میری اجباری خدا کنه عشقمو از دلت به اجبار بیرون نکنن

   

شمعی بودم به راه شب اب شدم...


دیر زمانی ست انتظار امدنت را می کشم  بیایی که رنگ خوشبختی را ببینم بیایی تا دوباره از ته دل بخندم مثل انروز ها که از مدرسه برمیگشتم  با روپوش سرمه ای وخاکی کتونی های پاره پوره اما میخندیدم به دنیا به ادما به هر چی زشتی تو دنیا بود ...یادمه یه دیونه تو محله مون بود که ما بهش میخندیدیم  اما امروز که میبینمش از خودم میپرسم ایا اون از بی کسی نمی ترکه ؟!!! من که این روزا دارم از بی کسی میمیرم ...شادی خیلی وقت است انتظارت را میکشم ....امشب به تو فکر خواهم کرد تا تو هم شاید به من فکر کنی... شایدم فکر نکنی ...اخه کدوم عاشق بی کسی رو دیدی که به روی دنیا بخنده و انوقت دنیا به اون بخنده ؟!!!!من هم میخواهم همان پری کوچکی باشم که در انتهای اقیانوس دل سردت هر شب با یه بوسه میمیره و فردا با یه بوسه به دنیا می یاد....اسمان باران ابر ها خورشید کوه ها دره ها رود ها  همگی کاری کنید تا ادم هایی که واقعا محتاج شادی و امید هستند  واسه یه روزم که شده چشم انتظاریشون تموم بشه بخندن ....
   

دل خوش سیری چند؟!!!


دلخوش سیری چند ؟!!! دلخوش سیری چند ان هنگام که بی پولی گریبانت را گرفته ...وقتی که بچه ات اسباب بازی میخواد باید با شرمندگی سرت رو بندازی پائین ...دلخوش سیری چند وقتی ماشینت هر روز خرابه و تو بازم باید همون راه همیشگی تا تعمیرگاه رو بری...دلخوش سیری چند ؟!!! دلم خوش باشه به چی؟!!! به رنگ عشق ات که مثل لباسم بی رنگ و رو است دلم خوش باشه به فردایی که میدانم میاید مثل امروز که امد...دلم خوش باشد به اصالتی که ریشه اش میکشدم توی خاک گور!!! دلم خوش باشد به نجابتی که مرا دور از همه کرده ...یا به دست نوازشی که هیچگاه بر سرمان نکشیدن...جز ریا و ربا چه میتوانم در بازار عاشقان بیابم اینگونه چگونه دل خوش کنم ؟!!!  خدایا چگونه به حضورت دل خوش کنم در حالی که  طولانی مدت است حس حضورت را فراموش کرده ام....

   
من منتظر نظراتون هستم!!!

 

   
کاش میتوانستم باز صدایت کنم دوست کاش میتوانستم باز دستت بگیرم دوست و کاش میشد به حرف هایت بخندم ای غریبه...
   
میچرخید میچرخید میچرخید ... ساده میاندیشید ...پاک میخندید ...نگاهش که در نگاهم گره میخورد دریای جاری اشک هایش را میشد بوسید میشد مشتی اب از چشمه چشمانش دزدید میشد با همان یک مشت اشک تمام تن را شست ...کنارش که مینشسم عطر شکوفه های بهار نارنج در تمام سلول های خاکستری ذهنم میپیچید و مرا به خاطرات دور کودکی ام میبرد ...روزی که پناه دستان سردم دستان گرمش شد برف میامد دستم را گرفت و مرا زیر پالتوی بلند اش پنهان کرد ...از ان روز به بعد هر روز در پارک با هم برف بازی میکردیم  و غروب او برایم اتشی روشن میکرد من کنار اتش سرخ غروب مینشستم و قامت بلند و غول پیکر اش را وقتی به کبوتر ها دانه میداد  میدیدم و او مثل مترسک های پیر شالیزار صندلی همه پرنده ها بود  و کبوتر ها طواف اش میکردند ...وقتی نگاهم میکرد از ان دور میخندید من هم خندیدم ...یک روز صبح او رفت و دیگر نیامد ...

   
شاید انجا پای ان مخروبه ی متروک سگی لاغر و مردنی مرده باشد ...صدای وز وز مگس هایش می اید از دور از پشت ان پرچین گلی لای خون های خشک شده و سیاه ....- سگ بیچاره !!! - طفلک!!! -اه چه بویی میده!!! - بسم الله !!! نجسه ببرینش ...دور سگه جمع شدن چند نفری  یکی دلش میسوزه به حال سگه ...میشناسمش همونی بود که وقتی سگه نگاش میکرد و تو چشماش رنگ گشنگی بود حال و هواش خستگی بود و بن بست لگد پرت میکرد و هی میگفت چخه!!! سگه هر جا که رفت به هر کی پناه اورد خورد به در بسته ...شیر تازه و رون مرغ مال سگ های غلاده دار بود مال اون سگ هایی که تو کاخ های بزرگ زنجیرشون میکردن و گاهی الت دست بچه ها و گاهی وقت ها واسه کثافت کاری ادم بزرگا ...اما سگه ازاد بود  و سرکش نوکری هیچ کس رو نکرد و خود فروشی نکرد و دمشو واسه هیچ کس تکون نداد ادما لجشون در اومد جای سگ ازاد لقب دادن بهش ولگرد ...سگه یه شب پشت همین پرچین زوزه کشید به این همه بی عدالتی  دو تا کلاغ بی خبر از جنگ ادما و سگه اومدن چشماشو در اوردن به نام خدا به نام جهاد ...سگه تا صبح جون میداد تا اخرش در یک صبح زیبای بهاری...

 

   

تولدم مبارک...


شاید اگر ان روز میدانستم امدنم جای تو را اینقدر تنگ کرده ...شاید اگر ان روز میدانستم وقتی بیایم غذای تو را خواهم خورد ... شاید اگر میدانستم با نبودنم تو هستی هرگز نمیامدم ...شاید اگر پدر و مادرم بچه دار نمیشدند یک کودک از بچه های زلزله منجیل را به فرزندی قبول میکردند ...گاهی وقتی فکر میکنم میبینم حضورم هیچگاه مفید نبوده ...شاید هم بوده اما مطمئنم نبودنم بهتر از بودنم بود ...هر چه که سعی میکنم  خودم رو بالا بکشم  و به هر جا که میرسم عذاب وجدان این هست ایا این از تلاش خودم بود یا نه؟!!! همیشه کسی از درونم میگوید اگر ان کودک سر چهار راه ان پسر جوانی که برای سیر کردن شکم خواهر و برادر هایش کار میکند و درس را ول کرده اگر جای تو بود حالا خیلی بهتر از تو بود ...نمیدانم شاید راست بگوید...شاید اگر انها جای من بودند من جای دیگری بودم شرایط فرق میکرد ...شاید اگر از من میپرسیدند میخواهی به دنیا بیایی نمیامدم شاید این جبر مطلق است که ما مثل عروسک نقشی را بازی میکنیم  که خدا میخواهد  و او ما را در این راه یاری میکند اما یادمان باشد که ما خودمان هم عاشق این نقش شده ایم عاشق یک سیاست مدار هفت خط ...عاشق یک معتاد مفلوک عاشق یک بازیگر خوب و خدا همه ما را در این نقش ها یاری خواهد کرد  و این جبر مطلق و ظلم مسلم ما ادمهای ضعیف به خودمان است .به هر حال ۲۱ سال پیش در همچین شبی من یک روزه بودم تولدم مبارک!!!

   

امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟!!!


امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟!! نمیدانم این حرف را روزی به چه کسی خواهم گفت !!! او چه شکلی است؟ کجایی است؟ ولی هست ...به او خواهم گفت این روز ها که خواهد گذشت چقدر به حضورش احتیاج داشتم ...کسی که اگر ما نیست من هم نیست نصف او من است نصفش تو ... کاش حالا بودی جانم به قربانت فردا چرا!!! امروز که نارو خوردم انقدر به تو محتاجم که خدا میداند ... به او خواهم گفت من خیلی سختی کشیدم خیلی حرف شنیدم و هر کس رسید دلم را ازرد ...قلبم را شکست ... میخواهم فریاد بزنم و صدایش کنم نکند انقدر دیر بیاید که نتوانم عاشق اش بشوم...!!!

   
میتوانی تصور کنی همین الان که دارم این مطالب رو تایپ میکنم درست روبروی من در ان سوی خیابان کسی که دوستش دارم به من خیانت میکند ... خیابان شلوغی است و من در کافی نت روبروی ان خیابان فرعی ایستاده ام و در سمت راست خیابان یک دیوار بزرگ و جلو امده است که از ان سوی دیوار تاکی تنومند سنگی بار زندگی اش را به دوش دیوار انداخته است ... زیر برگ هایی که به سوی زمین بوسه میزنند دختری بچه سال و معصوم به دیوار تکیه کرده و یار من روبروی او ایستاده و دو دستش را به دیوار تکیه داده  واز او طلب بوسه میکند هر چند وقتی به اطراف اش نگاه میکند که مبادا کسی او را به ببیند و دخترک تسلیم شده و دیگر طاقت دیدن اش را ندارم و چشم هایم را میبندم....
   

شاید انجا کسی نباشد ...


اندیشه ی زیبایی است که گاهی مدام مانند یک شب پره در سیاهی نامیدی در دل من میچرخد و ان حضوری است سبز و مهربان ،حضور یک زمینی پاک سرشت در انتظار من ...وشاید این تنها مامنی است که از نامردمی های روزگار و سکوت خدای یکتا به دامانش پناه میبرم  که شاید گریه های بی پایان من در دامنش حیات بخش دانه های عشق باشد اما حیف که باز هم سکوت است  و باز سیاهی شبی پایان ناپذیر ....

   
نمیدانم چگونه میشود سرنوشت را تغییر داد  انگار طلسمی گریبانم را گرفته که نمیگذارد لحظه طعم خوشبختی را تجربه کنم  شاید اه کسی مرا گرفته که اینگونه باید شاهد از نزدیک خوشبختی دیگران باشم اما خودم ....کاش میتوانستم بفهمم چه کسی پشتم اه کشیده ...چه کسی از من دلگیر است کاش اینقدر غرور نداشتم و میتوانستم از او معذرت خواهی کنم ...نمیتوانم فکر کنم ...نمیتوانم بنویسم .. نمیتوانم حرف بزنم ...و حالا میتوانم خوب حس کنم لال بودن چقدر در دل ادم حرف انبار میکند که نمیشود گفتش مثل دوستت دارم ...مثل دوستم بدار ...مثل از تو ناراحتم ...مثل خداحافظ....
   
غمی بر دلم نشسته که نمیتوانم توصیف اش کنم ...باز هم همان داغ کهنه ای که بر دلم نهادی از زیر خروارها خاکستر فراموشی شعلخ کشیده و جانم را اتش میزند ... باز یاد روز خای خوش گذشته افتادم باز دلم گرفت ...باز یادم امد اولین باری که دوست داشتم کسی دلم را جدی نگرفت ....باز هم یادم افتاد زندگی ام طلسم شد و هر بار که از زندگی ام گذر کردی اشوبی را به پا کردی .... دردم را به چه کسی بگویم که بتواند درک کند که تو با من چه کردی تنها تو میتوانی درک کنی که بامن چه کردی ...تنها تو از تمام حرف های بینمان خبر داشتی ... کاش میشد گذشته ام راجبران کنم ...کاش میشد از اینده ام نترسم ... کاش میشد جایی را برای گریستن پیدا کنم .... کاش .... و هرگز نخواهد شد ... خدایا چیزی نشانم ده تا دوباره امیدم را بدست اورم خدایا نگذار یک شکست خورده بمانم ....نجاتم ده .... 
   
زمانش رسیده به خودم در ایینه نگاه کنم ...شاید ایینه بتواند به من بگوید چه شده که نمیتوانم خوب درس بخوانم ...چه شده که نمیتوانم  خوب بنویسم ...به خودم خیره میشوم به چشمهای پف کرده ام تازه از خواب بیدار شده ام ...یک طرف صورتم از جای برجستگی ها و فرو رفتگی های روتختی راه راه شده و سرم هنوز گیج میرود ...ساعت نزدیک به ظهر است و دیگر وقت درس خواندن نیست  تنها وقت دارم لباس هایم را بپوشم سر کلاس بروم ....یک ربع از ورود استاد گذشته و من بدون در زدن وارد کلاس میشوم و هنوز چشمهایم پف کرده ...با کلی سر و صدا یک جای راحت را کنار خوش تیپ ترین پسر کلاسمان باز میکنم و کنارش مینشینم و بعد از کلی سلام  و احوال پرسی با بچه ها البته به صورت پچ پج لال میشوم و سعی میکنم  حواسم را به درس جمع کنم اما دوباره همان مرض همیشگی گریبانم را میگیرد خمیازه پشت خمیازه ....فکم انگار دارد از جا در میرود ...کلاس تمام میشود و من هیچ چیز نفهمیدم و سه ماه به همین منوال میگذرد و من شب امتحان را در کنار کتاب ها با تلفن صبح کردم و تمام شب خواب های عاشقولانه دیدم و صبح سر جلسه امتحان ورقه ام  را مثل دانشجو ی سیاسی معترض برای درس انسان در اسلام سفید دادم که یعنی من یک کلمه از حرفات قبول ندارم و بچه ها بعد امتحان همه به من غبطه خوردند که بابا عجب جراتی!!!
   
شب که میشود سفره ای را باز میکنم به رنگ زرد که در ان اشک های ترمه ای روی رودی شناورند و روی رود را لایه از غبار اندوه گذشته ها گرفته ...روی سفره هفت سال ازگار بشقاب میچینم ...هفت دست کارد خونی ...هفت قاشق ...هفت چنگال تیز....تنگ اب را پر میکنم از اشکهای هفت سال ازگار چشم انتظاری .... دیس برنجی میگذارم در وسط سفره  و ظرف خورش فقر را با تربچه های خنده ی کودکی ام تزئین خواهم کرد ....بر سر سفره چهار زانو مینشینم مینوشم و میخورم و برای شکر گذاری از این همه اصالت ساعتها به حال زارم میگریم .....
   
زخم این است که دردش تا انتهای ریشه ات را بسوزاند ...زخم ان است که دوست به رویت بخندند ...زخم ان است که عاشقان دروغ بگویند ...ملهدان نماز بخوانند...و معشوقه من که نگاهش زخم است ...یادش زخم است ...بویش درد است ...و عمیق ترین زخمش رفتنش بود ...مردنش بود .... نبودنش بود .....
   
درد دلم را میدانم هرگز نخواندی و نخواهی خواند  و چقدر در دلم امید داشتم که نامید شد .تنهایی ام شده بازی با خاطراتمان  و سرگیجه های بوی تعفن گنداب عشق ...و دود های خاکستری که از دلت بلند میشد و خاکستری مثل رنگ عشق ... و ان روز برف میبارید روز اشناییمان برف میبارید انقدر برف بارید که تمام لباسم سفید شده بود مثل عروس... و من ان عروسی بودم که با پای خود دستهای چوبی مترسکم  خورد کردم و میدویدم ...تند میدویدم ...ریه ها یم پر شده بود از برف و سوز زمستان ... ومن میترسیدم از نبودن خدا...صدایش کردم ...سردم است ... تاریک است ...و جواب نداد... بلند تر اینجا ترسناک است و جوابی نشندیدم ....بلندتر بلند تر بلند تر .... هنوز هم فریاد میکشم خدایا من سردم است و استخوان هایم پوک شده اند و هنوز هم او جواب نداده ... شاید هم دیگر  جواب ندهد ... شاید مرده باشد ...نه نه ...رفتن خدا دیگر برایم غیر قابل تحمل است .... او هنوز زنده است میدانم و این تنها امید من است که دوباره فریاد بزنم : خدا.....
   

راز این حلقه ی زرد ...


خیلی بچه تر از اون بودم که بفهمم غریزه ی زن چیه ... خیلی بچه بودم که اون رفت... توی سکوت انتظار اطرافیان رفت. همه براش هورا کشیدن بهش شاباش دادن و رفتنش رو جشن گرفتن  ...همه رفتن و اون موند و حقیقت تلخ تنها شدن تو ورطه ی دنیای واقعی ... خیلی بچه تر از اون بودم که بفهمم راز اون حلقه ی زرد و اون جشن و سرور چیه ...اما وقتی داشت با چشم گریون و تن رنجورش اون حلقه رو از دستش در میاورد خوب میفهمیدم چرا ... میفهمیدم وقتی داشت گریه میکرد از دوری بچه تازه به دنیا اومدش گریه میکرد .... خوب میفهمیدم ابر سیاه بختی همه سبزه زار چشماشو گرفته ... اما هنوز بچه تر از اون بودم که بفهمم چرا نمیشد هیچ کور سوی امیدی رو تو چشماش دید ... حالا وقتی تن سیاه و کبودش رو از خونه ی باباش می یارم میفهمم چرا ....حالا که حسرت جوونی رو تو چشماش میخونم  میبینم هیچ وقت جوونی نکرده هیچ وقت نخندیده  هیچ وقت لذت نبرده ... حالا دیگه اونقدر بچه نیستم و همه چی رو میفهمم  ولی کاش بچه بودم و مجبور نبودم اشک های پر دردشو ببوسم کاش مجبور نبودم در مقابل همه دنیا حتی خدا واسم و بهشون بگم شما به گریه های معصومانه اش خندید بگم اون موقع که تازه یاد گرفته بود بخنده خنده رو  روی لباش خشکوندین و اون حلقه ی زرد ... اه کاش میشد دل این حلقه های خوشرنگ و پر نور رو باز کرد تا بیبینیم دل همشون سیاهه ... دل بعضی شونم خون.... حالا میخواهم روی مزارش بگریم و گل های داودی رو تا صبح به یاد جوونی پر پر شده اش پرپر کنم ....

   
کلافه ام ...کلافه ام از این اراده که نمیدانم چگونه سست میشود .... از قلبی که نمیدانم چرا میسوزد و رویا....این موجود که زندگی ام را به نابودی کشانده ...رویا کردن ...رویا داشتن ...رویا دیدن ...رویا رویا و باز رویا ...

پس  کی حقیقت اگر حقیقت تلخ است رویا هیچ نیست ...نمیدانم چرا بیخوابی سراغ من امده باز... کلافه ام ... نمیخواهم رویا کنم ...میخواهم واقعی باشم مثل تو ... مثل بدی های تو ....

   
و زندگی باز به من نیش خند میزند با ان دندانهای سفید و برنده ی محبت ...

تلخی ها خالی از شیرینی نیستند اما شیرینی ها ظرفیت  تلخی رو ندارند ...

شماره خدا چند است؟ میخواهم به او اس.ام.اس بدهم ...

 

   
درباره وبلاگ
لینکهای روزانه
دوستان من
نوشته های پیشین
سایت پشتیبان
مرجع وبمسترهای فارسی زبان
امکانات
کاربران آنلاین: نفر
بازديدها : بار

جهت کپی URL فید RSS این وبلاگ کلیک کنید
RSS چیست ؟

Powered by BLOGFA.COM

>